تبليغاتX
کبوتر ایرانی

یه روز آسمون دل این پرنده گرفت و واسه دل پرنده بارید و بعد از بارش این آسمون ابری رنگین کمونی در چشمای قشنگ این پرنده نقش بست...هوای قفس بوی نم گرفته بود..تا این که شاپرکی رهگذر بر قفس نشست و با دل پرنده هم دل شد و آخر حرفهایشان شاپرک چشماش پراز اشک شد...شاپرک با این که میدونست پرنده نیست رو به پرنده کرد و گفت دلبستتم..پرنده به شاپرک اشاره از پرنده نبودنش کرد اما شاپرک بدجوری خودشو عاشق این پرنده ی قفسی میدونست و به پرنده گفت: مهم تفاهم ما در پریدنه...چشمهای پرنده شوقی گرفت که دیگر تنها نیست...مدت ها گذشت و هردو بیشتر عاشق هم میشدند تا اینکه یه روز صاحب قفس قفسو برد به خانه اش و نگذاشت شاپرک داخل اتاق بشه و فقط از بیرون شیشه به هم نگاه می کردند و هردو فهمیده بودند که دیگه به هم نخواهند رسید اما باز پشت شیشه نگاهشان تمام نمیشد....شاپرک خسته شده بود و دیگه میدونست وصال محاله برای همین پرنده را تنها گذاشت و رفت...پرنده ماند....پرنده در بهتی عظیم به فرو رفت..به لحظه های عاشق شدنشان می نگریست و تفاهم عشقشان و به یاد آورد که اصلا تفاهم نبود زیرا شاپرک آن چنان در چشم پرنده مجذوب شده بود که پرنده یادش رفته بود همان تفاهمی که شاپرک می گفت(مهم پریدنه) تازه پرنده فهمید که یک پرنده در قفس هیچ وقت نمی پرد و معلوم شد هیچ تفاهمی ندارند...

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:57 توسط شاهین |


اگه خواب به چشمم نمياد تو اين شبا

اگه از خودم مي پرسم

تو كجايي تو كجا

اگه لبخند مي زني به گريه هام

اگه تو فكر مي كني شدم مثل ديوونه ها

منو اينجوري نبين

فقط همين

پاي عشق تو افتادم زمين

فقط همين

اگه خواب به چشمم نمياد تو اين شبا

اگه از خودم مي پرسم

تو كجايي تو كجا

اگه لبخند مي زني به گريه هام

اگه تو فكر مي كني شدم مثل ديوونه ها

منو اينجوري نبين

فقط همين

پاي عشق تو افتادم زمين

فقط همين

بارها به انتظار نشستنم كم نبود

بارها تو خودم شكستنم كم نبود

بارها از همه چي گذشتنم كم نبود

آروم آروم تك و تنها گريه كردنم كم نبود

منو اينجوري نبين

فقط همين

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:15 توسط شاهین |


 

واقعا که این ژاپنی ها در زمینه خیلی چیزها پیشرفت کردن
از سخت افزار بگیرین تا نرم افزار

خبر جدید : یک شرکت ژاپنی در اقدامی جالب به کارکنان خودش مرخصی همراه با حقوق به عنوان " مرخصی دلشکستگی " می ده

بنا به خبر گزاری رویترز مقامات شرکت بازاریابی " هایم اند کمپانی " در توکیو معتقد هستن که کارکنانن دلشکسته که بر اثر قطع رابطه با شریک زندگی خودشون دل شکسته شدن با استفاده از این مرخصی می تونن بیرون از محیط کار ناله و زاری خودشون رو تخلیه کنن بعد هم قبراق و سر دماغ به آغوش شرکت خود برگردن !!

و حالا ....

چون دل شکستن تمام افراد یک جور نیست
لذا
به برادران ژاپنی پیشنهاد می کنیم که در شرکت های خودشون یک کمیته تحقیق و تفحص به منظور کشف و شناسایی دلهای شکسته تشکیل بدن چون شکستن بعضی دلها صدا داره اما بعضی ها صدا دار نیست!!

و اینکه
دل شکستن گاهی به حقه ..گاهی ناحق ..و لزوما به این معنا که نیستش هر کسی که دلش شکسته پس حق و انصاف با اونه !!

مثلا یک نفر محکوم هم دلش شکسته ..از حیث حقوقی که دلیل ملیل نداره حق و حقوق با اون باشه

بعدشم
تازه شم

همه دلشکستگی ها هم که صرفا به خاطر جدا شدن از شریک زندگی نیست که
ممکنه علل و اسباب مختلفی داشته باشه که مپرس..یا بیا سر کوچه بپرس!!

"
یکی بگه تو رو چه سنه ؟؟...از جیب تو که نمی ده ..."

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 14:11 توسط شاهین |


 

 

دلم گویا چیزی از جنس عشق می خواهد ؛

 

اما نه عشق ..

 

چیزی کمرنگ چون سایه ای ، آرام ، مدام ...

 

و گویا چند روزی است که روزها را جور دیگر می بینم ،........

 

ساعت ها را طور دیگر می گذرانم ،........

 

لحظه ها را درک می کنم ،....

 

این روزها....

 

حس می کنم زندگی را می فهمم ؛ اندکی......

 

این روزها....

 

گاه و بی گاه دلتنگ کسی هستم که نمی دانم

 

کیست.......؟

 

این روزها....

 

نشانه های کوچک مرا به دنیاهای بزرگی وارد

 

می کنند.....

 

این روزها...

 

زیاد می خندم به قول یکی " مشعوفم " ،

 

خنده هایم را زندگی می کنم....

 

این روزها...

 

دلم کمی هوای ابری و مه آلود می خواهد....

 

این روزها...

 

اگرچه تنهایم  اما از تنهایی بیزارم.....

 

این روزها...

 

مرگ را کمی عمیق تر و حقیقی تر درک می کنم

 

این روزها...

 

دلم شعرهای عاشقانه می خواهد و من فهمیدم

 

که عشق چیز کوچکی نیست.......

 

و دلم گویا چیزی از جنس عشق می خواهد ،

 

کمرنگ تر و آرام تر ..

 

با آنکه من بی قرارتر از همیشه ام ...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:29 توسط شاهین |


 

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت .

در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت .

آرايشگر گفت : من باور نمي كنم خدا وجود داشته باشد .

مشتري پرسيد : چرا؛ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروي وببيني ، مگر مي شود با وجود خداي مهربان اين همه مريضي ودرد ورنج وجود داشته باشد ؟

مشتري چيزي نگفت واز مغازه بيرون رفت .

به محض اينكه از آرايشگاه بيرون رفت  

مردي را با موهاي ژوليده  و كثيف در خيابان ديد .

با سرعت به آرايشگاه برگشت وبه آرايشگر گفت :

مي داني به نظر من آرايشگرها وجود ندارند

مرد با تعجب گفت : چرا اين حرف را مي زني ، من اينجا هستم وهمين آلان موهاي تو را مرتب كردم .

مشتري گفت : پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آرايشگاه وجود دارند .

آرايشگر گفت : « آرايشگرها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمي كنند »

مشتري گفت : دقيقاً همين است .

« خداوند وجود دارد، فقط مردم به او مراجعه نمي كنند »

 

براي همين است اين همه درد ورنج در دنيا وجود دارد ....

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 10:20 توسط شاهین |


غـــرور نـذاشـت بـهـت بـگــم قـدّ خـدا دوسـت دارم

حـــالا نشــسـتـم یــه گوشــه دارم ســتـاره مـی‌شـمـارم

تـــنــهـایــی عــیـــن یــــه تــبــر شــکسته بـرگ و ریـشـه مـو

ســـوزونـده آفـــت غـــــرور از حــــالا تــــا هـمـیـشـه‌مــــو

اـگر بـهــت گـفـتـه بــــودم حــالا تــــو مــال مــــن بــودی

مــن تــو خـــیـــال تــو بـــودم تــو تـُو خــیال مــن بـودی

کـاش کـه میـون مـن و تـو،تـو اون روزا حـصـار نـبــود

هـیـچـی مـیـونـمـون بـه جـز دلای بـی‌قرار نـبـود

انــگار کـه تـقـدیـر نـمی‌خواست تو در کنار من باشی

مــنــم بــهــار تــو بــاشــم تـــو هــم بــهــار مــــن بـاشــی

یـــــه خــلــوت ســاکــت و ســرد انـگـار اســیــرمــون شــده

نـمـی‌شـه فـکـر دیـگـه کـرد مـا خـیـلی دیــرمــون شــده

تـــو رفــتـــی و حــالا دیــگــه اونور دنـیـا خـونـتـه

انگار نه انگار که کسی اینور آب دیوونته

تـقصـیر هر دومون بوده ما عشقو نشناخته بودیم

فــقـط یـه قـصـر کـاغـذی تـو رؤیـامـون سـاخـتـه بـودیـم

بـــایــد یــکـی  از مــا دو تــا غـرور و مـی‌گـذاشـت زیـر پـا

آروم بــه اون یـکـی مـی‌گــفــت یــه عــاشــقِ واقــعــی بـاش

جــدایــی دســتــای مــا یـــه اتّــفــاق ســــاده نــیــســت

ســــواره هــرگــز بـا خــبــر از غــصّــه پــیـاده نیست

تـوی مــســیـر عاشقی باید هوای دل و داشت

حـــرف دل و عــیـن قــســم رو طــاقــی چـشما گذاشت

حــالا  کــه مـــن تــنــها شــدم قـــدر چــشــاتــو مـی‌دونــم

ولـی نــمـی‌شـه کــاری کــرد هــمـیــشــه تــنــهـا مــی‌مــونـم

کـاش تـــوی دنــیــا هــیــچ کـسـی قــربــونــیــه غــرور نــشــه

راه دو تــا پــرنــده کــاش هــیچ روزی از هــم دور نــشـــه

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 18:8 توسط شاهین |


 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا راپر كرد
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 0:20 توسط شاهین |


خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگيره  

 بی بهونه می باره

به کسی توجه نميکنه

از کسی خجالت نميکشه

می باره و می باره و می باره

اينقدر می باره تا آبی بشه

کاش

کاش می شد مثل آسمون بود

کاش می شد وقتی دلت گرفت آنقدر بباری تا

 بالاخره آفتابی بشی

بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده

انگار نه انگار که غمی بوده

همه چيز فراموشت بشه...!!!

کاش می شد.

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 9:35 توسط شاهین |


 

ديشب خوابي ديدم. خواب ديدم كه با خداوند گفت و گويي دارم.

خداوند پرسيد: پس ميخواهي با من گفت و گويي داشته باشي؟

گفتم آري، اگر وقت داشته باشي.

خداوند لبخندي زد و سپس گفت من به اندازه ابديت وقت دارم.

هرچه ميخواهد دل تنگت بگو...!

پرسيدم چه چيز آدم ها تو را به شگفتي مي اندازد؟

خداوند پاسخ داد: اين چيزها:

آن ها از كودكي خويش ملول ميشوند

براي بزرگ شدن شتاب مي كنند

بزرگ ميشوند

آنگاه دوست دارند به كودكي بر گردند!

آن ها براي به دست آوردن ثروت سلامت خويش را مي بازند،

ثروت را به دست مي آورند،

آنگاه آن را در راه به دست آوردن سلامت خويش خرج ميكنند!

آن ها بيتاب آينده اند،

لحظه حال را فراموش ميكنند، و بدين سان

نه در حال زندگي ميكنند و نه در آينده!

آن ها چنان زندگي ميكنند كه گويي هرگز نخواهند مرد،

و چنان مي ميرند كه گويي هرگز به دنيا نيامده اند!

آنگاه دستان گرم خداوند دستانم را گرفتند و ما هردو لحظاتي سكوت كرديم.

پرسيدم ما مردم عيال توييم اي خدا!

دوست داري ما بيش تر ياد آور چه چيزهايي باشيم؟

خداوند گفت:

اين چيزها:

شما نمي توانيد كسي را واداريد كه دوست تان داشته باشد

شما فقط ميتوانيد خود را دوست داشتني كنيد.

خوب نيست وضع خودتان را با وضع ديگران قياس كنيد

بخشش را با بخشيدن ميتوان آموخت.

ممكن است در مدت چند ثانيه؛

در دل كساني كه دوست شان مي داريد زخمي عميق ايجاد كنيد،

اما شفا دادن آن زخم سال ها طول خواهد كشيد.

دارا كسي نيست كه مال فراواني دارد،

بلكه كسي هست كه نياز كم تري دارد.

هميشه هستند كساني كه شما را دوست دارند،

اما نمي دانند چگونه عشق شان را ابراز كنند!

ممكن است دو نفر به يك چيز نگاه كنند،

اما آن چيز را متفاوت ببينند.

بخشيدن يكديگر كافي نيست

شما بايد خود را نيز ببخشيد.

گفتم متشكرم خدا!

آيا چيزي هست كه دوست داشته باشي آن را هميشه به ياد داشته باشيم؟

خداوند دوباره لبخندي زد و گفت:

" دوست دارم بدانيد كه من هستم،

و هميشه خواهم بود"

هرگز تو را فراموش نخواهم کرد

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:27 توسط شاهین |


 

مطلب زیر هیچ ارتباطی با بنده نداره و تمام مسئولیت استفاده ازش با خودتونه

********************************************************

روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن
سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زود تر راه بيفتند
وقتي ميخواين برين دست به آب با صداي بلند به اطلاع همه برسونين
وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين
کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس هزاري پرداخت کنيد
همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين
جدول نيمه تموم دوستتون رو حل کنين
روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه کيلومتر در ساعت حرکت کنين
وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنين
از بستني فروشي بخواين که اسم پنجاه و چهار نوع بستني رو براتون بگه
در يک جمع سوپ يا چايي رو با هورت کشيدن نوش جان کنين
به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين
وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين
وقتي با بچه ها بازي فکري مي کنين سعي کنين از اونها ببرين
موقع ناهارتوي يک جمع جزئيات تهوع وگلاب به روتون استفراغي که چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين
آیدی های ديگران رو به اسم خودتون به کار ببرين
بوتيک چي رو وادار کنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچ کدوم جالب نيست و سريع خارج بشين
شمع هاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين
اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف کنين
وقتي کسي لباس تازه مي خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش کلاه رفته
صابون رو هميشه کف وان حموم جا بذارين
روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب کنين
وقتي دوستتون رو بعد ازيه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده
وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود
چاقي و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري کنين
بادکنک بچه ها رو بترکونين
مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بهش بخندين
وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه ميکنه بهش بگين موي بلند بيشتر بهش مي ياد
بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين
کليد آپارتمان طبقه سيزدهم تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره
ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين
توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين
هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش دوستتون بهتره
حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين
نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين
دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين
عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين
پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين
با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين
شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين
موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين
توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين
شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين
توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين
توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين
جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين
يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين
توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه
چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين
ورقهاي جزوه ء ۳۰۰ صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 11:3 توسط شاهین |


زیبایی عشق به تحمله نه خرد شدن و فرو ریختن. عشق خیالی ست که اگه به واقعیت برسه دیگه طعم شیرینشو از دست می ده. عشق یه کویره که عاشق تشنه با رویای سراب معشوق قدم به جلو میذاره. عشق راه ناهمواریه که وقتی ازش گذشتی و تمام سختیا رو پشت سر گذاشتی می رسی به جایی که اصلا تصور نمی کردی آخرش این باشه مثل کسی که از کوهی بالا می ره به امید اینکه ببینه پشت اون کوه چیه؟ لذتش فقط امید و رویای رسیدن به اون بالاست وقتی رسیدی می بینی هیچی پشت کوه نبوده و نیست ناامید و خسته می شه

 

                                    

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 18:42 توسط شاهین |


 

 

پايان جهان

 

دو روز مانده بود به پايان جهان.تازه فهميدكه هيچ زندگي نكرده است.

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود.

پريشان شد؛ آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري طلب كند.

 

داد زد، بد و بي راه گفت؛ و خدا سكوت كرد.

آسمان و زمين را به هم ريخت؛ و خدا سكوت كرد.

جيغ زد و جار و جنجال به راه انداخت؛ و خدا سكوت كرد.

به پر و پاي فرشتگان و انسان پيچيد؛ و خدا سكوت كرد.

كفر گفت و سجاده دور انداخت؛ و خدا سكوت كرد.

دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد؛

 

خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم يك روز ديگر هم گذشت

 و تو تمام روز رابه بد و بيراه و جاروجنجال گذراندي.

 تنها يك روز ديگر باقي است. لااقل اين يك روز را زندگي كن."

 

او لا به لاي حق حقش گفت:‌" اما با يك روز چه كار مي توان كرد؟"

 

خدا گفت:« آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند،گويي كه هزار سال زيسته است،

و آنكس كه امروزش را درنمي يابد، هزارسال هم به كارش نمي آيد"

 

و آنگاه فهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو زندگي كن!"

 

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در دستانش مي درخشيد.

 

آنگاه مي ترسيد حركت كند،

 مي ترسيد راه برود.

 مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد.

 مدتي ايستاد.

 بعد باخودش گفت:"وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد؟

 بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم."

 

آنگاه شروع كرد به دويدن و زندگي را به سر و رويش پاشيد.

 زندگي را نوشيد،

زندگي را بوسيد،

چنان به وجد آمد كه ديگر مي توانست تا ته دنيا رابدود،

ميتوانست بال بزند و پا روي خورشيد بگذارد.

 

 او درآن روز آسمان خراش بنا نكرد،

‌زمين را مالك نشد،

مقامي به دست نياورد،

 

 ‌اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد،

 روي چمن خوابيد و كفشدوزك را تماشا كرد،

سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

و به آنان كه نمي شناختندش سلام كرد،

و براي آنان كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.

 

 او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد،

 لذت برد و سرشار شد،

 بخشيد و عاشق شد،

 عبور كرد و تمام شد...

او همان يك روز زندگي كرد.

 

فرشتگان در تقويم خدا نوشتند:

 "امروز او درگذشت"

 

كسي كه هزار سال زيسته بود

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 14:56 توسط شاهین |


 

 

 

 

هيچکس ويرانيم را حس نکرد . وسعت تنهاييم را حس نکرد . در ميان خنده هاي تلخ من گريه هاي پنهانيم را حس نکرد . در هجوم لحظه هاي بي کسي درد بي کس ماندنم را حس نکرد.


آن که آغاز من بود لحظه پايانيم را حس نکرد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 15:13 توسط شاهین |